تبليغاتX
بار دیگر؛ نگاه...
ادبی، فرهنگی، دینی

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

چندی است دست به قلم نبرده ام. اعتراف می کنم اندکی تنبلی از دلایل این کار است؛ اما مهمتر از آن واقعیتی است که به خوبی برایم ملموس شد و از دریافتنش خشنودم.

«آدمی آنگونه می زید که به آن می اندیشد؛ آنگونه که دوست می دارد بزید.»

حرف گِردی نیست؛ کمی رویش تأمل کنید...

در ابتدای مرحله جدیدی از زندگی ام قرار دارم؛ آغاز زندگی مشترک... با انسانی دیگر که پنج ماهی است که با او آشنا شدم... که در همان دیدار نخست، دل از کفم ربود!

هیچ تا به حال به ازدواج اندیشیده اید آیا؟! دنیای بسیار عجیبی است... چه مقدماتش چه طی کردن مراحلش و چه پس از واقع شدنش...

می خواستم ازدواج کنم... خدا لطف کرد و موفق شدم. آنگاه با خواسته های دیگری مواجه شدم که همگی از مقتضیات همسر شدن بود. سعی کردم با چاشنی کردن تفکر و توکل، به سمتشان گام بردارم. این بود که اکثر توانم مصروف این امر خیر (!) شد و نتوانستم بنویسم.

به زودی بیشتر دست به قلم خواهم شد!

پ.ن : از تمام عزیزانی که بارها به صفحه ی من پا گذاشتند و آن را به روز نیافتند، عذر می خواهم... همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 17:44  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

هستند ایرانیان، شرقیان یا مسلمانانی که در دانشگاه های مغرب زمین "کرسی" ای دارند، به پژوهشی مشغولند، تحصیل می کنند، کتاب می نویسند، مصاحبه و سخنرانی می کنند و ... هستند...

ولی نمی دانم چرا چند وقتی است  هر کتابی را که به دست می گیرم، "صفحه­ی اعلام"ش را حتما چک می کنم! و متعجبم که خواسته یا  ناخواسته- ردپایی از نامی شرقی، عرب، مسلمان یا ایرانی در آن بین نمی یابم.

اگر از بعضی ها بپرسی، سخن از سانسور فرهنگ و اندیشه­ی شرقی توسط مغرب نشینان مدرن و پسا مدرن به زبان می آورند... اما نمی دانم چرا این تحلیل را ناقص می بینم و نمی توانم بپذیرمش.

مگر چه ایده­ی جدیدی داشته ایم یا می توانمی داشته باشیم؟

آیا محکومیم به جاماندن از قطار مدرنیته (یا بهتر بگویم؛ مدرنیزاسیون)و دویدن و دویدن و نرسیدن به قلّه­ی افقهای تازه تر؟

ما یاد نگرفته ایم فکر کنیم، فرا نگرفته ایم methodic باشیم (و حتی گاهی آگاهانه خود را از چارچوب متدها خلاص کنیم)، درونی­مان شده، اخلاق را در حرف و فقط در حرف- پاس می داریم و در نهان خانه­ی ذهن خود، جایی برایش باقی نمی گذاریم

نمی خواهم خواب باشم... آرزوی مشهور شدن ندارم؛ ولی می خواهم نبودنم با بودنم متفاوت باشد... ارزش نعمت عمر را بدانم... در بهبود ارتقای خود و اطرافیان و هم کیشانم بکوشم... (گو این که هنوز پاسخ این سوال را نفهمیده ام که ارتقاء یعنی چه؟!)

 

به نظرتان، می توانم آیا ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 23:3  توسط ا.پارسا  | 

Au nom de Dieu gentil

 

؟Salut Fréderic! cava

گمان می کردی که پس از صد و پنجاه سال، من نامه ای خطاب به تو -که لابد تا به حال 70 کفن پوسانده ای- بنویسم؟ البته در دیار شما مردگان را کفن نمی کنند؛ بلکه در تابوت می گذارند یا به آتش می کشند...

Frédericجان ! من و تو به هم خیلی شبیهیم. دستش درد نکند آنکسی که مرا تشویق کرد تا ترم قبل، واحد جامعه شناسی ادبیات را بگیرم و خدا پدر دکتر جوادی و دکتر اباذری و پیر بوردیو را بیامرزد که سبب شدند تا با تو آشنا شوم. (البته جا دارد از زحمات آقای سحابی و نشر مرکز هم کمال تشکر را داشته باشم).

باور نمی کنی Fréderic ! ولی از همان زمانی که بیشتر وارد زندگی ات شدم، شباهت های بسیاری را بین نحوه ی زندگی و مسائل خودم با تو پیدا کردم و عمیقا شگفت زده شدم ! دو نفر در دو قرن و قاره متفاوت، پرورش یافته دو خانواده­ی نامتشابه و در فضای دو دین مختلف، چطور می توانند این قدر به هم شبیه باشند و حرف هم را خوب بفهمند...

من همدرد توام  Frédericعزیزم... همین الآن درست دارم در مسیر تو قدم بر می­دارم و خودم را یک ضدّقهرمان جا می زنم. با این توضیح که پاره ای از عقایدم با تو فرق دارد البته ! اولها فکر می کردم که Emma Bovary را دوست­تر می­دارم؛ امّا تو نزدیکتری به شخصیت من ! باز Emma جسارتی داشت تا خود را در آغوش رودلف بیاندازد... تو چطور؟ چقدر توانستی عشقت را به Mme Arnoux ابراز کنی و یا او را به خودت متمایل کنی...

باورم کن Fréderic ! خوب می فهمم از این که دیگران به راحتی از کنار او می گذشتند و در وصف زیبایی­اش غزل سرایی نمی کردند، چه زجری می­کشیدی... من هم به مانند تو، هر گاه به فکرش می افتم، هم به اطرافیانش حسودی­ام می شود و هم در دلم به حالشان تأسف می خورم که چطور چنین گوهر تابانی را ندیده می­گیرند ؟

باشد Fréderic ! ما خوب زبان حال همدیگر را می فهمیم... خوشحالم که با من هم عقیده­ای که خوشبخت­ترین بدبختان عالم، ما دونفر هستیم ! خوشبختیم که زیبایی معشوقمان را فقط ماییم که می فهمیم و بدبخت که چرخ زمان، اندکی ما را دیر با او آشنا کرد...

دعایم کن Fréderic...

Au revoir !

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 14:59  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

سال نوی همگی مبارک!

نمی دونم چرا در این دو هفته گذشته دست و دلم نمی رفت که سری به محیط مجازی بزنم... غرق کتابام شده بودم انگار و کمی هم البته خرید عید و گشت و گذار!

برای دست گرمی دوست دارم ایده ی خانم مینایی (صاحب وبلاگ گیرم زودترها می گفتم) رو دنبال کنم:

اینایی که می بینید بخشی از کتاباییه که در سال 1386 خوندمشون... البته کتابای درس رو حذف کردم. و البته به ترتیب زمان مطالعه مرتبشون کردم. به جهت خودنمایی این رو هم بگم که در روز یکم فروردین 87، اولین کتاب امسالم رو خوندم!

 

1.               از شریعتی/ عبدالکریم سروش / صراط : مجموعه سخنرانی هایی بود در مورد دکتر شریعتی که با دیدی انتقادی، پروژه ی فکری او را تصویر می کرد.

2.               آناکارنینا/ لئو تولستوی / سروش حبیبی / ؟ : از دیدگاه خوانندگان تایمز به عنوان بهترین کتابی که در قرن بیستم خوانده بودند، معرفی شده بود. می خواستم بخوانمش. و جدا در شناخت حال و هوای رمان مدرن بسیار کمکم کرد.

3.               راز پنهانی و رمز پیدایی*/ سید محمد بنی هاشمی / منیر: پیرامون مساله غیبت امام عصر و تبیین عقلی و روایی آن... کتاب کامل و مستدلی است.

4.               ترنم داوودی سکوت*/ قربان ولیئی/ کتاب نیستان : مجموعه غزلهایی که به هر کس هدیه دادم، دیوانه اش شد!

5.               حکایت عشقی بی قاف، بی شین، بی نقطه*/ مصطفی مستور/ چشمه : مجموعه چند داستان کوتاه که از کورش گرفتم و خوندم؛ هنوز داستان اول و آخرش یادمه... د.د

6.               داستان سیستان/ رضا امیرخانی / قدیانی: برای یکی از شاگردانم خریده بودم، ولی در یک روز آدینه تمامش کردم. سفرنامه رهبر ایران در استان سیستان. دیدم کسانی را که از مخالفان انقلابند و با خواندنش، بسیار تحت تاثیر قرار گرفتند...

7.               داستان 84/ گردآوری مصطفی مستور / سوره مهر: در پشت در باغ عفیف آباد شیراز  خواندمش. چند تا داستان کوتاه از نویسندگان ایرانی که در سال 84 نوشته شده اند.

8.               آسیا در برابر غرب / داریوش شایگان / امیرکبیر

9.               هستی و هبوط */ حمید پارسانیا / معارف

10.           مشکله هویت ایرانیان امروز* / فرهنگ رجایی / نی : در این لینک پیرامونش مطلب نوشتم

11.            قمار عاشقانه / عبدالکریم سروش / صراط

12.           سانتاماریا (1) / سید مهدی شجاعی / کتاب نیستان

13.           دویدن در میدان مین در تاریکی / مصطفی مستور / چشمه

14.           پرسه در حوالی زندگی* / مصطفی مستور / چشمه و رسش : تلفیقی از عکس  و نوشته هایی در شرح آن... بی نظیر است و جان می دهد برای هدیه دادن... البته قیمتش... بماند!!

15.           مرثیه های خاک و شکفتن در مه/ احمد شاملو/ نگاه

16.           منطق کنش اجتماعی/ ریموند بودون/ عبدالحسین نیک گهر/ توتیا

17.           شطرنج با ماشین قیامت/ حبیب احمدزاده/ سوره مهر: دریک کلام: حالم را به هم زد... حیف از وقتی که برایش گذاشتم؛ آن هم در مسافرت مشهد...

18.           طوفان دیگری در راه است* / سید مهدی شجاعی/ کتاب نیستان : من به شخصه بسیار از خواندنش بهره بردم. نظر من و نقد دکتر جوادی یگانه را ببینید.

19.           آینه های ناگهان* / قیصر امین پور/ افق: به نظرم هنوز بهترین کار قیصر است... خدایش بیامرزد.

20.           دستور زبان عشق* / قیصر امین پور/ مروارید

21.           گلها همه آفتابگردانند / قیصر امین پور / مروارید

22.           بی بال پریدن / قیصر امین پور / افق

23.           1984*/ جرج اورول/ حمیدرضا بلوچ / گهبد : فوق العاده است... تصویری بی نظیر از یک جامعه توتالیتر

24.           تاریخ نگاری و جامعه شناسی تاریخی/ همیلتون، کولینز و .../ هاشم آقاجری/ کویر

25.           هری پاتر و یادگارهای مرگ*/ جی.کی.رولینگ/ ویژه نامه شهروند امروز : بی صبرانه منتظرش بودم... اما حلاوت جام آتش را نداشت... پایانش قابل پیش بینی بود تا حدودی... به نظرم هر کس هری پاتر نخوانده باشد ضرر کرده است!

26.           بازاندیشی تاریخ* / کیت جنکینز/ ساغر صادقیان / مرکز : یکی از چهار کتابی که فراوان از خواندنش لذت بردم ... گرچه نظری بود، ولی جاذبه فراوانی داشت.

27.           حسین(ع) وارث آدم/ علی شریعتی / ؟

28.           نشت نشا / رضا امیرخانی / قدیانی

29.           شازده احتجاب / هوشنگ گلشیری / ؟

30.            سلوک / محمود دولت آبادی / چشمه

31.           تربیت احساسات* / گوستاو فلوبر / مهدی سحابی / مرکز : اثر فوق العاده ای است. به بهانه کلاس جامعه شناسی ادبیات خواندمش. تحلیل بوردیو از آن بسیار دلچسب و آموزش دهنده است.

32.           بوف کور / صادق هدایت /؟

33.           مادام بواری* / گوستاو فلوبر / مهدی سحابی / مرکز : بهترین کتاب سال من... عاشق اِما شدم و خواندنش بسیار موثر بود... در توصیفش هر چه بگویم کم است... آغازگر رمان مدرن... البته با ترجمه ای عالی

34.           عبور از بودن / حسین مهکام / کتاب نیستان : نقدی بر آن نوشته ام که هنوز منتشر نشده است!

35.           دوست باز یافته / فرد اولمان / ؟ / ماهی : ممنون از ابوالفضل به خاطر پیشنهادش!

36.           بادبادک باز* / خالد حسینی / سلیمان زاده و گنجی / مروارید : جالب بود و تصویر کاملی از جامعه افغانستان ارائه می داد؛ سخنرانی آقای اسد احمدی (از دانشجوهای افغانی دانشکده) هم جذابترش کرد.

37.           قلعه مالویل / روبر مرل / قاضی / نیلوفر

38.           دفترچه ممنوع / آلبا دسس په دس / ؟ / ؟ : خوتندنش چند روزی مرا از روزمرگی هایم بدر برد...

39.           عیش مدام* / ماریو بارگاس یوسا / کوثری / نیلوفر : شرح و نقد مادام بواری... به هنگام خواندن با جمله جمله اش درگیر بودم... لذت فراوانی از خواندنش حاصل شد و فلوبر را بهتر شناختم.

40.           شازده کوچولو* / آنتوان دو سنت اگزوپری / احمد شاملو / نگاه : ای کاش کودکی... به خاطر رنگ گندم...

41.           سور بز / ماریو بارگاس یوسا / کوثری / علم : بازتابی از یک جامعه دیکتاتوری و به گمانم نشان دادن تغییر وضعیت زنان از حالت منفعلانه به تصمیم گیری موثر.

42.            ستاره هایی که خیلی دور نیستند / سید علی شجاعی / کتاب نیستان

43.           چیستی علم* / چالمرز / سعید زیباکلام / سمت : خواندنش را به هر کسی که دلمشغولی فهم پارادایم های علمی را دارد توصیه می کنم.... آخرین کتاب سال 1386.

 

*دارها را دوست تر می دارم؛ البته به این معنی نیست که بی*ها محبوب من نباشند... چه بسا که باشند!! هان؟!

 

و یک پیشنهاد: شما چه کتابی را از بین آنهایی که در 1386 خواندید، دوست تر می داشتید؟

و چه کتابی بود که دوست داشتید بخوانیدش؛ ولی نتوانستید؟

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 20:52  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

چقدر عجیب است...

انسانها... حرفهایشان... راه رفتنشان... علایقشان... نیازهایشان... تکاپویشان... افکارشان... خوابشان... رانندگیشان... تلویزیون دیدنشان... و همه چیزشان عجییب است...

من کجا هستم؟ از «داشتن» و «نداشتنِ» چه چیزی می توانم صحبت کنم؟

خسته ام... بریده ام (نه البته کاملاً)... چرا کسی نمی فهمد؟

تا کنون امتیازهایی را با خود جمع کرده ام؛ ولی دیگران، بسیاری از آنها را به رسمیت نمی شناسند. «ارزش»ها در دیدگاهشان دگرگون شده... همه چیز پول است و پول و پول... صبح تا شب، پول... شب تا صبح، پول...

زیمل می گفت: انسان مدرن اسیر «زمان» شده است.

من اما می گویم: اسارتِ تازه... اسیر پول، جستجوی پول، پیوند با پول، به دنیا آوردنِ پول، زندگی با پول، دوستی با پول، مردن با پول، پرستیدن پول... پول... پول... پول...

اندیشه سیری چند؟ تحصیلات یعنی چه؟ عشق؟! مسخره است! دین؟! ترمز...!

من نمی خواهم!

دیگر نمی خواهم و نمی توانم اینطور ادامه دهم...

خدااااااااااااااااااااااااا


ساعت 14:55 * سر کلاس نظریه های جامعه شناسی دکتر کچوئیان؛

در حال نوشتن جزوه و فهم درس و جواب به sms !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 22:5  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

این نگاشته طرح بحثی است پیرامون چرایی و چگونگی شناخت  حادثه عاشورا

 

"آیا دین میدانی است در کنار میدان های دیگر یا دین، میدان های دیگر را تحت الشعاع قرار داده و همه آنها را در بر گرفته است؟"

دکتر سارا شریعتی، سخنرانی در شب پی­یر بوردیو

1. اگوست کنت، جامعه شناسی را پیچیده ترین دانش ها می داند. دانشی که در 150 سال پیشینه­ی آکادمیک خود، همواره روش ها و نگره های متنوعی را تجربه کرده و وارد حیطه های مختلفی از زندگی اجتماعی شده است. دین، یکی از مهمترین نهادهایی است که مورد توجه این دیسیپلین علمی قرار دارد و پیامدهای اجتماعی آن بر سپهرهای گوناگون زندگی بشری، مورد مطالعه و تدقیق قرار می گیرد. چنانچه جامعه شناس بخواهد به جنبش های اجتماعی جامعه خود حساس باشد، به تعبیر گیدنز، تحرکی که دین (به عنوان یک نهاد) می­آفریند می­­تواند موضوعی جدی و قابل توجه باشد و بازشناسی آن کلیدی برای فهم بهتر جامعه...

2. در طول تاریخ حیات اجتماعی مردم ایران زمین، به تعبیر فرهنگ رجایی، دین یکی از عناصر اساسی هویت ایرانی را تشکیل می­دهد. ادوارشناسی دین و چگونگی و چرایی تفوّق گفتمان شیعی، مورد نظر این نگاشته نیست؛ اما با نگاهی بر وضع کنونی جامعه ایران، می توان بر چندی از مناسک دینی انگشت نهاد که در لایه های مختلف اجتماع ریشه دوانده است. از جمله­ی این مناسک، اقبالی است که اقشار مختلف مردم، به شرکت در آیین­های عاشورایی نشان می­دهند؛ به نحوی که در روز عاشورا، سیمای شهرهای ایران، رنگی دگر به خود می­گیرد.

3. با توجه به مقدمات پیش گفته، اینکه جامعه شناس بخواهد به تحلیل این پدیده کمر همت بگمارد، امری مطلوب و ضروری است. بررسی تطوّر اشکال مختلفِ پاسداشتِ حادثه­ی عاشورا، بازشناخت تأثیر گفتمان های رایج هر دوره بر نحوه های گوناگون عزاداری مردم و بازخوانی و ریشه یابی تبیین هایی که عالمان دین و روشنفکران از حرکت امام حسین (ع) ارائه می دهند، می تواند کلیدهای مناسبی برای این تحلیل باشد؛ گرچه شناخت دقیق -بنا بر نظر گروهی از جامعه شناسان- تنها با قرارگرفتن در متن (context) واقعه حاصل می شود. بنابر این جامعه شناس بهتر است خود را از این متن به حاشیه نکشاند تا رویکرد مردم، انگیزه ها، اعمال و تلقّیاتشان را  بهتر ببیند و دسته بندی و فهم کند.

4. به نقل قول ابتدایی باز می­گردم. در پاسخی اجمالی به پرسش بالا و با سودجستن از نگاهی ترکیبی، می­توان گفت میدان دین و اثراتی که بر اجتماع می گذارد، با شناخت بهتر باورها و مناسک دینی میسر می گردد و تنها پس از دیدن این اثرات است که می توان پاسخی مدوّن و خوب به پرسش مطرح شده داد. آنچه محل مناقشه است امّا، در مرز بین نگرش تئولوژیک با دیدگاه جامعه شناسانه­ی سکولار است که اتفاق می افتد. دست تحلیل­گر اجتماعی برای دادن تصویری از میدان دین (و یا مصداقی از آن، میدان عاشورا) باز است؛ لیکن این تصویر، تمام ابعاد را در بر ندارد. شاید بتوان "کالبد" را خوب نمایش داد؛ ولی بی توجّهی به "روح" ما را از دست یابی به شناخت کامل محروم می سازد. روحی که به روایت دین­شناسان، لزوماً "این دنیایی" نیست و بدون در نظر گرفتن آن جایی از پازل تحلیل ناقص است. لذا به نتیجه­ی درست منتهی نمی شود.

5. قصد نگارنده از این سطور، باز شدن پرونده­ی این بحث بود و برانگیختن توجّه به امری که به خوبی مورد تیزبینی و تأمّل قرار نگرفته است. چنان­چه نقد و نظرات خوانندگان محترم جامه­ی لطف را بر تن این نگاشته بپوشاند، بسیار خرسند خواهم شد. 

+ نوشته شده در  جمعه 10 اسفند1386ساعت 21:2  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

چند روزی است که در چنبره ی این چهار کلمه اسیرم... هر چه می اندیشم، فکرم به جایی قد نمی دهد!

شغل... خانه... ماشین... انتخاب همسر

فقط دستیابی به هر کدامشان را در افقی بسیار دوردست تر از عمر خویش می بینم...

بالاخره چه باید بکنم؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 23:21  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

به پیشواز سفره پر مهر ارباب...

از محمد سعيد ميرزايي

زمانه خواست تو را ماضيِ بعيد كند

ضمير مفرد غائب كند، شهيد كند

 

شناسنامه درد تو را كُنَد تمديد

تو را اسير زمين، مدتي مديد كند

 

درون بغچه عطرش نشد كه دختر باد

سپيده دم گل زخم تو را خريد كند

 

ز دست خيمه بر اين باغ ابري از اندوه

كه رد پاي تو را نيز ناپديد كند

 

زمانه بافت لباس عزا به قامت تو

كه خود تهيه اسباب روز عيد كند

 

زمانه خواست كه در خانگاه تاول ها

تو را مراد كند، درد را مريد كند

 

كنون زمانه شاعر چه از تو بنويسد

خدا نصيب غزل مصرعي جديد كند

 

خدا نخواست فقط از تو سر بگيرد... خواست

كه ذره ذره تمام تو را شهيد كند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 14:18  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

اولین باره که در در این وبلاگ متنم رو در حالتی که آنلاین هستم می نویسم!

اومدم یه کمی استراحت کنم مابین درس خوندنم...

مسخرم نکنین! نگین خرخون دیگه...!

آخه قول دادم شاگرد اول بشم... به دو تا از عزیزترینهام این قولو دادم... تو رو خدا درکم کنین!

الان دارم ویل دورانت می خونم؛ عصر ایمانشو... برای درس خانم دکتر شریعتی، تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام...

چه وضع درخشانی داشتیم ما مسلمونا در قرن ۸ تا ۱۱ میلادی...

بعدشم میرم سراغ نظری های جامعه شناسی

هفته دیگه در دو روز اول، چهارتا امتحان دارم؛ اون هم در محرم...

گفتم محرم، دلم پر کشید...

منتظر پست بعدیم باشید...

یه امتحان انشای کوچولوه در مورد محرّم...

فعلا یا علی... باید مرخص شم از محضرتون... دعام کنین..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:8  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

خسته ام،

خسته ام،

های های گریه را

اقامه بسته ام

غیرتم نهیب می زند...

چرا نشسته ای؟

راستی من

چرا نشسته ام؟...

 

من خیلی ساعت شنی را دوست می دارم! گرچه گاهی هم به شدت از آن می ترسم. خوب برایم ملموس می کند که چقدر مهلتم باقی مانده و چقدر را گذرانده ام...

زندگی می گذرد و من مطمئناً- به نقطه نهایی نزدیک و نزدیک تر می شوم...

بغض دارد گلویم را می فشارد .......

تا کنون به چه رسیده ام؟ خدا را شکر... ولی آیا این بود حتی اندکی از خواسته هایم؟ چقدر امید داشتم که روزی بتوانم به همه شان جامه عمل بپوشانم...

اگر از الآن دیگر نباشم، چه می شود؟ نبودم چه اثری دارد مگر در مادر، حسام، ابوالفضل، سید، محسن، خانم مینایی، خانم مراغه چیان، مدرسه و... و بسیاری ...های دیگر؟

چرا به contactsگوشی همراهم که نگاه می کنم، اکثر نامها غریبه شده اند برایم انگار؟...

خوش به حال قیصر... که گاهی جلد شناسنامه اش درد می گرفت لااقل... من که .... هیچ؛ بگذریم...

فقط دلخوشم به این جمله:

ربنا! ما خلقت هذا باطلاً

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 17:31  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

محض خاطردوست و برادرم عزیزم ... احمد طالبی

 

گاهی برنامه های تلویزیونی که اصالتا به لایه های سطحی تر می پردازند- برای مخاطبینشان، محملی هم برای ژرفتر اندیشیدن عرضه می کنند.

در دو سالی که می گذرد، چهار سریال را پسندیده ام؛ زیر تیغ، میوه ممنوعه، مدار صفر درجه و حلقه سبز...

در این میان مدار صفر درجه، انگشت بر موضوعاتی مناقشه برانگیز گذاشته بود؛ از جمله هولوکاست و دلبستگی عاطفی پسری مسلمان به دختری یهود. فارغ از بحث تکنیکی و محتوایی، تیتراژ پایانی سریال با صدای علیرضا قربانی بسیار دلچسب و در عین حال تکاندهنده بود...

با هم آن را باری دیگر، مرور می کنیم:

 

وقتی گریبان عدم، با دست خلقت می درید