تبليغاتX
بار دیگر؛ نگاه...
ادبی، فرهنگی، دینی

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده / تو اضطراب عشق و گناه بی اراده

بی عشق عمر آدم، بی اتحاد می­ره / هفتاد سال عبادت، یک شب به باد می­ره

وقتی که عشق آخر تصمیمشو بگیره / کاری نداره زوده یا حتی خیلی دیره

ترسیده بودم از عشق، عاشق تر از همیشه / هر چی محال می­شد با عشق داره می­شه

عاشق نباشه آدم، حتی خدا غریبه س / از لحظه های حوّا، هوا می­مونه و بس

نترس اگه دل تو از خواب کهنه پا شه / شاید خدا قصه تو، از نو نوشته باشه

 

این چند سطر بالا، به سادگی چند روزی است فکر مرا به خود مشغول کرده است. بارها روی واژه واژه اش اندیشیده ام و در نزد خودم به نتایج شگرفی دست یافته ام؛ آن سان که مرا گفتن نتوان !

به راستی اگر نیایش به درگاه الهی، با اقبال قلبی همقدم نگردد اگر نگویم غریبگی را تشدید می کند- به ثمر دلخواه نمی نشیند و میوه ی معرفتی نمی دهد.

نباید واهمه ای به دل راه داد... به تعبیری که گاه با دوستان مطرح می کنم، باید چون خمیرمایه ای خود را در پارادایمِ خواستِ حضرت حق قرار دهیم تا هر آنچه را خواهد، در بن مایه ی وجودمان محقَّق کند؛ هر چند از همان ابتدا ره­توشه ای به غایت کارا در نهادمان به ودیعت نهاده است.

حال این ماییم و انتخاب... گزیدنِ لحظه به لحظه بین نیک و ناپسند... همان آزمونی که از سپیده دمانِ آفرینش تا کنون سرنوشتِ محتملِ نوعِ بشر بوده است.

باشد با یاری نشانیِ زنده ی خدای مهربان، در این گزینشِ آن به آن درست عمل کنیم و روسپید باشیم.

به تعبیر قربان ولیئی:

ای روح قد کشیده به ژرفای آسمان

بر قدسیان بریز ثمرهای تازه ام...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 مهر1386ساعت 21:29  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

بار دیگر؛ نگاه...

سلام.

نزدیک به پانزده ماه است که وبلاگ نویسی را آغازیده ام. اگر بگویم همان شور و شوق نخست را با خود به همراه دارم، سخنی به گزاف نگفته ام. در نگاه اندکی در وادی ادب (به ویژه شعر و نثر ادبی)، فرهنگ و دین قلمزنی کردم. بنابر دلایلی چند، این شروعی دیگر است و امیدوارم بتوانم مطالبی در خور توجه را به شما خوبان عرضه کنم.

از آنجا که مخاطب باید وبلاگ را به روز یابد، باید عرض کنم که سعی دارم حداقل هفته ای یکبار موفق به نگاشتن پُست جدیدی باشم. پیشاپیش از همه ی شمایان به خاطر همراهیتان و نظراتتان که مایه ی زیبندگی این وبلاگ خواهد بود، سپاسگزارم.

برای شروع، چند سطری از شهریار تقدیم به محضرتان؛ بدین امید که مقبول افتد...

« یا علی »


با هر چه روزگار به من داد
با هر چه روزگار گرفت از من
مثل شبي دراز
در شط پاك زمزمه خويش مي روم
با من ستاره ها
نجواگران زمزمه اي عاشقانه اند
و مثل ماهيان طلايي شهاب ها
در بركه هاي ساكت چشمم
سرگرم پرفشاني تا هر كرانه اند
همراه با تپيدن قلبم پرنده ها
از بوته هاي شب زده پرواز مي كنند
گل اسب هاي وحشي گندمزار
از مرگ عارفانه يك هدهد غريب
با آه دردناكي لب باز مي كنند
با هر چه روزگار به من داد هيچ و هيچ
با هر چه روزگار گرفت از من
با كولبار يك شب بي ياد و خاطره
با كولبار يك شب پر سنگ اختران
تنها ميان جاده نمناك مي روم
مثل شبي دراز
مثل شبي كه گمشده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوي ميش ها
تا سنگلاخ مشرق بي باك مي روم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 19:18  توسط ا.پارسا  |