تبليغاتX
بار دیگر؛ نگاه...
ادبی، فرهنگی، دینی

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

با اندکی تصرف... البته نمی دانم نگاشته ی کیست؛ سکانس پایانی «مدار صفر درجه»

 

خداوند روز اول، آفتاب را آفرید...

و روز دوم، دریا را...

روز سوم، صدا...

و روز چهارم، رنگها را...

روز پنجم، حیوانات...

و روز ششم، انسان را...

سپس اندیشید که چه چیزی را نیافریده است؛

آنگاه در روز هفتم- تو را برای من آفرید...

 

(پست هفتم؛ هفت روز آفرینش... چه حسن تصادفی!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 23:26  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

فؤاد گفت: هر راهی را بگویی رفته ام. همه به عبث. از دکتر داخلی و خارجی بگیر تا گیاهی و شیمیایی و از روانپزشک و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هیچکدام سر از این درد بی درمان نمی آورند.

می گویم: کار نمی توانم بکنم. می گویند: ورزش کن.

می گویم: تحمل دیدن هیچکس را ندارم. می گویند: جوشانده بخور.

می گویم: چشمه ی شعرم خشکیده است. می گویند: آزمایش خون بده.

می گویم انگیزه ی ادامه حیات ندارم. می گویند: قرص بخور.

می گویم: «من به یک لیلی محتاجم». می گویند: زن بگیر.

گاهی وقتها با خودم فکر می کنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام اینهمه به اشتباه نمی افتادند... 


غیر قابل چاپ؛ سید مهدی شجاعی؛ کتاب نیستان؛ چاپ ششم؛ 1384

+ نوشته شده در  جمعه 25 آبان1386ساعت 20:33  توسط ا.پارسا  | 

                                            به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

باز هم محض خاطر حضرت عرفان...

« در تو دقیق گشتم و عقلم به باد رفت/ گفتند سرسری به تو باید نگاه کرد » *

 

زیباترین کلام...؟

دوشنبه... اتوبوس... خواب... ناگهان؛ بیدار... رود... آب بر روی آب...

آرزو... عشق... تمنا...

ناگهان؛ یار... پدر؟... نه... برادر؟... نه... سراپا مِهر؟... نه...

آری خودِ خودِ مِهر ... ارباب...

بارگاهِ عاشق ترین عشاق... کربلا... طواف دور حرم... میدان مشک... فُندق ضیوف الزهراء...

اشک... دویدن... خیابان... نگاه... تنها نگاه... تجلی... پُر شدن... پرواز...

به ناگاه؛ غم... یادمان رنج... زینب... حسین... عباس... شیرخواره...

زیباترین کلام...؟

ارباب...

ارباب...

ارباب...


* باز هم قربان ولیئی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آبان1386ساعت 11:47  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

بی مقدمه؛ تقدیم به آستان پُر مِهرِ محبوبِ آدینه...

 

نشد که آینه باشم برای دیدن تو

بیا که آینه خواهم شد از رسیدن تو

 

فرودآمدنت را چقدر بی تابم

تمام، خواهشِ محضم به شوقِ چیدنِ تو

 

حرام باد به چشمان ابری من خواب

مباد خفته بمانم دَمِ وزیدنِ تو

 

بیا که ناشدنی شد به تو رسیدنِ من

چه ساده می شود اما؛ به من، رسیدنِ تو

 

به اوج عجز رسیدی، پرنده ی زخمی

همین فراز، هدف بود از پریدن تو

 

                                                            قربان ولیئی

+ نوشته شده در  جمعه 11 آبان1386ساعت 10:45  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

در تاکسی نشسته بودیم؛ مردی شیک پوش که کراوات زیبایی هم زده بود، ناگهان سر صحبت را باز کرد. چندان مسن نبود؛ ولی مرا مورد خطاب قرار داد: جوان! از سه چیز دوری کن که به راهی بی بازگشت می ماند: «سیاست، عشق و اعتیاد».

وکیل بود. می گفت: سیاست و عشق را آزموده ام. هر وقت بخواهی اراده کنی و پای از گلیمش بیرون بکشی، چون طفلی گریزپای، دوباره خود را به آغوشش می اندازی و روز از نو، روزی از نو! همه شماتت می کنندت؛ انرژی فراوانی از تو می گیرد و فایده اندک می رساند. گفت و گفت و گفت... و مرا به تأمل واداشت.

آیا به راستی این چنین است؟

چه بسا در مورد اعتیاد، بین ما نوعی وفاق وجود داشته باشد و آن را دست و پا گیر و مضر بدانیم و نیز، راهی بی بازگشت! اما سیاست چه؟ عشق چطور؟

حتی اگر سیاست را فرزند نامشروع قدرت بدانیم، می توان آیا نبودش را تصور کرد؟ با وجود برخی بی سیاستی ها (و چه بسا سیاست های نادرست) آیا هم می توان دامن از حریمش برکشید؟

در این روزها که هشتصدمین زادروز مولوی را جشن گرفته اند، (هرچند به سوک قیصر شاعران ایران نشسته باشیم؛ هم او که «دستور زبان عشق» را سروده بود...) می توانیم نگاهی گذرا به اشعار وی بیندازیم و سیمای عشق را از منظر او ببینیم:

مرده بُدم، زنده شدم؛ گریه بُدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم

آیا می توان انسان بود؛ تعالی را دوست داشت و عاشق نبود؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 21:42  توسط ا.پارسا  |