تبليغاتX
بار دیگر؛ نگاه...
ادبی، فرهنگی، دینی

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

به پیشواز سفره پر مهر ارباب...

از محمد سعيد ميرزايي

زمانه خواست تو را ماضيِ بعيد كند

ضمير مفرد غائب كند، شهيد كند

 

شناسنامه درد تو را كُنَد تمديد

تو را اسير زمين، مدتي مديد كند

 

درون بغچه عطرش نشد كه دختر باد

سپيده دم گل زخم تو را خريد كند

 

ز دست خيمه بر اين باغ ابري از اندوه

كه رد پاي تو را نيز ناپديد كند

 

زمانه بافت لباس عزا به قامت تو

كه خود تهيه اسباب روز عيد كند

 

زمانه خواست كه در خانگاه تاول ها

تو را مراد كند، درد را مريد كند

 

كنون زمانه شاعر چه از تو بنويسد

خدا نصيب غزل مصرعي جديد كند

 

خدا نخواست فقط از تو سر بگيرد... خواست

كه ذره ذره تمام تو را شهيد كند

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 دی1386ساعت 14:18  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

اولین باره که در در این وبلاگ متنم رو در حالتی که آنلاین هستم می نویسم!

اومدم یه کمی استراحت کنم مابین درس خوندنم...

مسخرم نکنین! نگین خرخون دیگه...!

آخه قول دادم شاگرد اول بشم... به دو تا از عزیزترینهام این قولو دادم... تو رو خدا درکم کنین!

الان دارم ویل دورانت می خونم؛ عصر ایمانشو... برای درس خانم دکتر شریعتی، تاریخ تفکر اجتماعی در اسلام...

چه وضع درخشانی داشتیم ما مسلمونا در قرن ۸ تا ۱۱ میلادی...

بعدشم میرم سراغ نظری های جامعه شناسی

هفته دیگه در دو روز اول، چهارتا امتحان دارم؛ اون هم در محرم...

گفتم محرم، دلم پر کشید...

منتظر پست بعدیم باشید...

یه امتحان انشای کوچولوه در مورد محرّم...

فعلا یا علی... باید مرخص شم از محضرتون... دعام کنین..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 10:8  توسط ا.پارسا  | 

به نام او که مهربان است... مهربان ترین است

 

خسته ام،

خسته ام،

های های گریه را

اقامه بسته ام

غیرتم نهیب می زند...

چرا نشسته ای؟

راستی من

چرا نشسته ام؟...

 

من خیلی ساعت شنی را دوست می دارم! گرچه گاهی هم به شدت از آن می ترسم. خوب برایم ملموس می کند که چقدر مهلتم باقی مانده و چقدر را گذرانده ام...

زندگی می گذرد و من مطمئناً- به نقطه نهایی نزدیک و نزدیک تر می شوم...

بغض دارد گلویم را می فشارد .......

تا کنون به چه رسیده ام؟ خدا را شکر... ولی آیا این بود حتی اندکی از خواسته هایم؟ چقدر امید داشتم که روزی بتوانم به همه شان جامه عمل بپوشانم...

اگر از الآن دیگر نباشم، چه می شود؟ نبودم چه اثری دارد مگر در مادر، حسام، ابوالفضل، سید، محسن، خانم مینایی، خانم مراغه چیان، مدرسه و... و بسیاری ...های دیگر؟

چرا به contactsگوشی همراهم که نگاه می کنم، اکثر نامها غریبه شده اند برایم انگار؟...

خوش به حال قیصر... که گاهی جلد شناسنامه اش درد می گرفت لااقل... من که .... هیچ؛ بگذریم...

فقط دلخوشم به این جمله:

ربنا! ما خلقت هذا باطلاً

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 17:31  توسط ا.پارسا  |