|
|
|
|
|
به نام او که مهربان است... مهربان ترین است خسته ام، خسته ام، های های گریه را اقامه بسته ام غیرتم نهیب می زند... چرا نشسته ای؟ راستی من چرا نشسته ام؟... من خیلی ساعت شنی را دوست می دارم! گرچه گاهی هم به شدت از آن می ترسم. خوب برایم ملموس می کند که چقدر مهلتم باقی مانده و چقدر را گذرانده ام... زندگی می گذرد و من –مطمئناً- به نقطه نهایی نزدیک و نزدیک تر می شوم... بغض دارد گلویم را می فشارد ....... تا کنون به چه رسیده ام؟ خدا را شکر... ولی آیا این بود حتی اندکی از خواسته هایم؟ چقدر امید داشتم که روزی بتوانم به همه شان جامه عمل بپوشانم... اگر از الآن دیگر نباشم، چه می شود؟ نبودم چه اثری دارد مگر در مادر، حسام، ابوالفضل، سید، محسن، خانم مینایی، خانم مراغه چیان، مدرسه و... و بسیاری ...های دیگر؟ چرا به contactsگوشی همراهم که نگاه می کنم، اکثر نامها غریبه شده اند برایم انگار؟... خوش به حال قیصر... که گاهی جلد شناسنامه اش درد می گرفت لااقل... من که .... هیچ؛ بگذریم... فقط دلخوشم به این جمله: ربنا! ما خلقت هذا باطلاً |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 17:31 توسط ا.پارسا
|
|
||