|
|
|
|
|
Au nom de Dieu gentil ؟Salut Fréderic! cava گمان می کردی که پس از صد و پنجاه سال، من نامه ای خطاب به تو -که لابد تا به حال 70 کفن پوسانده ای- بنویسم؟ البته در دیار شما مردگان را کفن نمی کنند؛ بلکه در تابوت می گذارند یا به آتش می کشند... Frédericجان ! من و تو به هم خیلی شبیهیم. دستش درد نکند آنکسی که مرا تشویق کرد تا ترم قبل، واحد جامعه شناسی ادبیات را بگیرم و خدا پدر دکتر جوادی و دکتر اباذری و پیر بوردیو را بیامرزد که سبب شدند تا با تو آشنا شوم. (البته جا دارد از زحمات آقای سحابی و نشر مرکز هم کمال تشکر را داشته باشم). باور نمی کنی Fréderic ! ولی از همان زمانی که بیشتر وارد زندگی ات شدم، شباهت های بسیاری را بین نحوه ی زندگی و مسائل خودم با تو پیدا کردم و عمیقا شگفت زده شدم ! دو نفر در دو قرن و قاره متفاوت، پرورش یافته دو خانوادهی نامتشابه و در فضای دو دین مختلف، چطور می توانند این قدر به هم شبیه باشند و حرف هم را خوب بفهمند... من همدرد توام Frédericعزیزم... همین الآن درست دارم در مسیر تو قدم بر میدارم و خودم را یک ضدّقهرمان جا می زنم. با این توضیح که پاره ای از عقایدم با تو فرق دارد البته ! اولها فکر می کردم که Emma Bovary را دوستتر میدارم؛ امّا تو نزدیکتری به شخصیت من ! باز Emma جسارتی داشت تا خود را در آغوش رودلف بیاندازد... تو چطور؟ چقدر توانستی عشقت را به Mme Arnoux ابراز کنی و یا او را به خودت متمایل کنی... باورم کن Fréderic ! خوب می فهمم از این که دیگران به راحتی از کنار او می گذشتند و در وصف زیباییاش غزل سرایی نمی کردند، چه زجری میکشیدی... من هم به مانند تو، هر گاه به فکرش می افتم، هم به اطرافیانش حسودیام می شود و هم در دلم به حالشان تأسف می خورم که چطور چنین گوهر تابانی را ندیده میگیرند ؟ باشد Fréderic ! ما خوب زبان حال همدیگر را می فهمیم... خوشحالم که با من هم عقیدهای که خوشبختترین بدبختان عالم، ما دونفر هستیم ! خوشبختیم که زیبایی معشوقمان را فقط ماییم که می فهمیم و بدبخت که چرخ زمان، اندکی ما را دیر با او آشنا کرد... دعایم کن Fréderic... Au revoir ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387ساعت 14:59 توسط ا.پارسا
|
|
||